دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
سلام!
نوروزتون قشنگ!
صد سال کمه دویست سال به این سالها!
امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید و عیدی های تپلی گرفته باشید!
برای همه سالی خوش و خرم با موفقیت آرزو میکنم و از اونجایی که معمولا"
همه ی آرزوهای انسان براورده نمیشه،
امیدوارم در سال 87 به بیشتره آرزوهاتون برسید.
چند تا داستانک و مطلبک! براتون دارم. امیدوارم لذت ببرید.
پادشاهی پسرش را به استادی سپرد تا علم رمل* بیاموزد. پس از مدتی تحصیل رمل
و اسطرلاب*، شاه روزی پسرش را احضار کرد تا او را در فنی که فراگرفته است،
امتحان کند. همه ی اطرافیان و شاه و رجال دربار جمع شدند.
شاه انگشتری خود را در مشت پنهان کرد و از پسر پرسید:
-بر اساس علمی که آموخته ای باید جواب بدهی که چه چیزی در مشت پنهان کرده ام.
پسر اسباب رمل واسطرلاب خود را با دقت تمام به کار انداخت و توضیح داد که:
-از جنس معادن است.
شاه او را تحسین کرد و گفت توضیح بیشتری بده.
شاهزاده گفت:
-دایره شکل است.
شاه او را آفرین کرد وگفت:
-خوب درس خوانده ای. توضیح بیشتری بده.
شاهزاده گفت:
-وسطش هم دایره وار خالی است.
شاه گفت: هزار آفرین. حالا توضیح بده ببینم که دقیقا" چه چیزی در مشت من است.
پسر به فکر فرو رفت و گفت:
-باید آسیا سنگی باشد که وسط آن را سوراخ کرده باشند!
حکایتی از "فیه مافیه" مولوی
*علم رمل و اسطرلاب: نوعی علم نجوم.
-) سه خوشگذران هوی پرست* می خواستند مرگ را بیابند اما گنجی از طلا
یافتند و یکدیگر را بر سر تصاحب آن کشتند.
* هوی و هوس.
-) Conscience is a cur that will let you get pass it,
but that you cannot keep from barking.
وجدان، سگی است که میگذارد از کنارش بگذری.
اما نمی توانی جلوی پارس کردنش را بگیری!
-) همه ی ما به نفرت نیاز داریم تا عشق را بشناسیم.
نفرت فقط زمانی قدرت پیدا میکند که سرکوب و یا نفی شود.
اما اگر نور آگاهی به آن بتابد، به انگیزه ای تبدیل می شود تا فرد با آن
حقیقت درونی خود را بیاید.
-) درست وقتی که احساس می کنی سریع ترین و بی شکست ترین هستی،
لحظه ی شکست توست!
مطلبی رو که راجع به ستاره ها نوشته بودم یادتون هست که؟!
این شعر هم در همون مایه هاست!!:
Twinkle, twinkle, little star
How I wonder what you are
Up above the world so high
Like a diamond in the sky.
نظرهاتون مستمر!
یه وقت خسته نشین انقدر نظر میدین؟!
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
سلام به همه!
خوب هستید؟!
یه چیز میگم بخندیم! ![]()
![]()
مطلبی رو که برای امروز آماده کرده بودم از رو کامپیوتر پاک شده!
جالب اینکه هیشکی خبر نداره چرا پاک شده!
جالبتر اینکه تو Recycle bin هم نیست! ![]()
؟
![]()
امیدوارم از مطلب امروز لذت برده باشید!!!...
فعلا" عیدتون رو تبریک میگم تا بعد.....
![]()
![]()
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
سلام.
خوبید؟
خوشید؟
سرحالید؟
اوضاع چطوره؟
میگذره؟
خوش بگذره!
دیگه چه خبر؟ من که سرم خیلی شلوغه. اونقـدر درسا زیاد شده که دیگه فرصت سر خاروندن
هم ندارم.
این یکی دوماه هم که دیر به دیر آپ میکـنم به همین خاطره. وگرنه خیلی حرفا برای گفـتن
دارم.
در ضمن با کمی تاخیر ولنتاین رو هم بهتون تبریک میگم.(قربون خودم برم از بس
"
up to date" ام!)تا بعد....
.........
****
عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی
بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری.
(
ترزا. ام. ریچیز )بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
.(
دکترعلی شریعتی )
" Love is the the one thing that still stands
when all else has fallen."
Love is something silent ,but it can be louder
that anythikg when it talks.
Love is like the air we breathe. it maynot
allways be seen ,but it is allways
felt & used & we will die without it! "
سه شنبه دوم بهمن 1386
سلام!
چه خبر؟!
این مطلب رو در دوم راهنمایی نوشتم.
...
؟Why do stars always winkle when you lokk at them
Whenever you are happy & look at them, they winkle,
.when you are unhappy & look at them, they again winkle at you
؟Why
.Maybe they say:"Go on!This is life.& everything is possible
"....Just go on
& maybe they want to say:"Remmember happines when you
are unhappy & don`t let yourself forget truobles when you
"....are delighted
Any way, I learned from stars to winkle to people when they
!....are happy & when they`re not
؟!But, who can answer me
؟!....Why do the stars winkle all the time
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
سلام ،
حالتون خوبه؟
روزگار بر وفـق مراد هست؟
...
دیگه چه خبر؟!
ممکنه چند هـفـته (حداکثر 1 ماه) وبلاگ رو آپ نکـنم.
نگران نشین(!) یکم مشغولیاتم زیاد شده...
ناراحت هم نشین زیاد طول نمیکشه...!
یه داستان کوتاه هم براتون دارم بخونید حالشو ببرید.
روزی مـردی آمد و گـفـت: نگـارگـری ؟
پـرسـیدم: چـه ؟
پـاسـخم گـفـت: بـرایم نگـاره زنی را بکـش ،
خـوش انـدام ،
شـگـفـت زیـبا ،
مـغـرور و سـنگـدل ،
نـقـش بی نـقـص می خـواهـم.
پـرسـیدم: چـرا ؟
پـاسـخم گـفـت: می خـواهـم آن را بـسـوزانم.
*** ***
نکته:حالا خدا پدرشو بیامرزه فقط میخواد عکسشو بسوزونه، نه خود طرفو! ![]()
...تا بعد...
روزگار خوش و خرم...
![]()
جمعه نهم آذر 1386
حـدوده ساعت 7 یک شب سرد زمستانی، از مؤسـسه زبان"...."خارج شدم.
قرار بود پدرم بیاد دنبالم. ولی هرچه قـدر ایستادم، بی فایده بود. به گوشیه پدرم زنگ زدم
ولی جواب نمیداد. بعد از گذشت ده دقـیقه که دیگه از شدت سرما قندیل بسته بودم، به
سمت خانه حرکت کردم. هرچقـدر در راه به پدرم و یا بقـیه اعضای خانوادم تماس گرفتم ، هیچکی
جواب نمیداد. کمی مضطرب شدم. -"نکنه اتفاقی افتاده باشه؟"
نیم ساعت بعد جلوی دره خانه بودم. به پنجره ها نگاه کردم، همه چراغ ها روشن بود.
زنگ اف اف و زدم. بازم هیچکی جواب نداد. دوباره زنگ زدم، سکوت.
کـلیدم و از جـیبم درآوردم و در رو باز کردم. از پله ها رفتم بالا. درست پشت در بودم. چند ثانیه
پشت در گوش وایسادم. یه صدای همهمه ی آروم و ریزی می اومد. زنگ زدم.
سکوت. گوشمو چسـبوندم به در. صدا قطع شده بود.
دوباره زنگ زدم. هیچی! -"آخه جریان چیه؟"
کلیدم رو انداختم تو قفـل در. چرخوندم. در صدای غـیژ غـیژی کرد. یادم افتاد تا حالا چندبار
میخواستم چند قطره روغن به لولا های در بزنم. در باز شد. ولی خیلی آروم.
همه جا تاریک بود. نه صدایی حاکی از حرف و نه خش خشی حاکی از جـنبش. به ذهنم رسید
چراغ هارو روشن کنم. نور چراغ های راهرو یکی دو قدمیم رو نشون میداد. یک قدم
رفتم جلو. کلید چراغ رو دیدم. دستم رو با احتیاط بلند کردم. نزدیک های کلید بودم
که ناگهان صدای افتادن شئ آهـنی، آرامش سکوت رو بهم زد. اون شئ با برخورد روی
سرامیک های خونه، چندین بار به هوا بلند شد و بر زمین افتاد. هرچه بیشنر می گذشت،
صدایش نزدیک تر میشد.
بعد از چند ثانیه، درخششی در چند قـدمیم به چشمم خورد. اون شئ آخرین حرکتشم کرد و
درست جلوی پاهام آروم گرفت. دقت کردم. با تعجب چاقویی دیدم به طول 25،30 سانتیمتر!
خیلی آشنا بود. -"اینکه چاقوی خودمونه!"
به جلوم نگاه کردم. اما اونقـدر تاریک بود که نمی شد چیزی دید.
از رو چاقـو رد شدم. دستم کـلید لامپ رو لمس کرد. یک نفـس عـمیق کـشیدم. خودم رو برای
هـر چیزی آماده کرده بودم. کـلید رو به آرامی فشار دادم. چراغها روشن شد. ناگهان سی و
خورده ای آدم داد زدن: تولدت مبارک!یک کیک بزرگ با کلی کادو روبه روم روی میز بود.
بعد از چند ثانیه برگشتم و به چاقـویی که روی زمین بود نگاه کردم،
یک شاخه گل رز به پشتش چسبیده یود.
*** ***
!!!!
جدا از شوخی و داستان، 3،2 هـفـته پیش تولدم بود. جای شما اصلا" خالی نبود،
خودم جای هـمتون و پر کردم!
از بس خوردم و رقصیدم و ...! خب وقـتی انواع اطعمه و اشربه حاضر باشه، مجلس هم مال
خودت باشه دیگه نمیتونی جلوی خودت و بگـیری!
درکل خوش گذشت. خیلی وقت بود مهمونی نرفـته بودم. از بس که گرفتاریا زیاد شده.
البته مشکلات برای همه هست. مخصوصا" الان که تا دلت بخواد مردم مشکل دارن. زندگی و
درامد و تحصیل و... ، همه دست به دست هم میده و باعث میشه آدما خیلی گرفتار باشن.
خب طبیعیه که آدم نمی تونه این همه فشار رو تحمل کنه و خلاصه یه جوری باید
این فـشار تخلیه بشه... .
به هـر حال،
نظر یادتون نره!!!
جمعه نهم آذر 1386
" آذر یشت "
ای مزدا
دانم که چرا ناتوانم
از آن که خواسته ام کم و یارانم کمتر
ای مزدا
نیک بنگـر
منم خواهان آنچه دلبری به دلداده ای ارزانی کند
بیاموز مرا از نیروی اندیشه نیک و از راستی (اوستا) ۲/۴۶
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
سـلام سـلام.
اوضاع و احوال چطوره؟
امیدوارم شاد باشـین.
اول اینکه چند روزه دیر به دیر آپ میکـنم، به خاطره درس و مسابـقات فـوتبال و... در کل
خیلی مشغولم.وگرنه کلی حرف دارم.
دوم اینکه: اگه دوست دارید هـوش خودتون رو بسـنجـید ، یه سری به این سایت بزنید ،
http://www.servicekar.com/iq.htm
.دراین سایت یکی از قـدیمی ترین آزمون های سنجـش هـوش و اسـتدلال مـنطقی در جهان ،
یعـنی تسـت ریون موجـود می باشد. شما می توانید به صورت آن لاین تسـت دهـید و
هـمان جا در بخـش menu با کـلیک روی گـزینه submit ، نتیجه رو ببینید.
سوم اینکه:دوست دارین دوره دنیارو بگردین؟...
http://www.araounder.com
.
و در آخـر:
تـوجه! تـوجه!
خـواندن این مطلب برای کـودکان، نونهالان، نوجـوانان، جـوانان، بزرگسالان و ... به
دلیل بد آموزی(!) مـمـنـوع می باشـد!
خـانم حـمـیدی برای دیـدن پـسـرش مـسـعـود ، به محـل تحـصـیـل او یعـنی لـندن آمـده یـود.
او در آنجـا مـتوجـه شـد که پـسـرش با یک هـم اتافی دخـتر
بـنام Vikki زنـدگی می کـند. کـاری از دسـت خـانـم حـمـیدی بر نـمی آمـد و از طـرفی هـم ،
هـم اتاقی مـسـعـود خـیـلی خـوشگـل بـود.
او به رابـطه مـیان آن دو ظـنـین شـده بـود و ایـن موضـوع باعـث کـنجکـاوی بیـشـتـر او می شـد.
مـسـعـود که فکـر مادرش را خـوانـده بـود گـفـت : مـن می دانـم که شـما چـه فکـری می کـنـید ،
امـا مـن به شـما اطـمـیـنان می دهـم که مـن و Vikki فـقـط هـم اتاقی هـسـتـیم.
حـدود یک هـفـته بـعـد ، Vikki پـیـش مـسـعـود آمـد و گـفـت : از وقـتی که
مادرت از ایـنجـا رفـته ، قـنـدان نـقـره ای مـن گـم شـده ، تـو فکـر نمی کـنی که
او قـنـدان را بـرداشـته باشـد ؟
- خـب ، مـن شک دارم ، امـا بـرای اطـمـیـنان به او ایـمـیـل خـواهـم زد.
او در ایـمـیـل خـود نـوشـت : مادر عـزیـزم ، مـن نمی گـم که شـما قـنـدان را از
خـانه مـن بـرداشـتـید ، و درضـمـن نمی گـم که شـما آن را بـرنـداشـتـید ، امـا
در هـر صـورت واقـعـیـت ایـن اسـت که قـنـدان از وقـتی که شـما به تـهـران
برگـشـتـید گـم شـده.
با عـشـق ، مـسـعـود
روز بعـد ، مـسـعـود یک ایـمـیـل به ایـن مـضـمـون از مادرش دریـافـت نـمـود :
پـسـر عـزیـزم ، مـن نمی گـم تـو با Vikki رابـطه داری و درضـمـن نمی گـم
که تـو بـاهـاش رابـطه نـداری. امـا در هـر صـورت واقـعـیـت ایـن اسـت که اگـر
او در تخـتخـواب خـودش می خـوابـید ، حـتمـا تا الان قـنـدان را پـیـدا کـرده بـود !
با عـشـق ، مادر
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
سلام،حالـتون خـوبه؟!
چـند تا مطـلب داشتم راچـع به عـشـق.
برای خودم که جـالب بود،فکـرمی کنم برای شما هم جالب باشه و خـوشـتون بیاد.
*** ***
تـا چـند سـال پـیـش ، روی دیـوار روبه روی خـونـَمـون ، بـا رنگ زرد کم رنگ نـوشـته
شـده بـود"عـشـق". حـالا چـرا تـو کـوچـۀ به اون بـزرگی ، درسـت جـلـوی سـاخـتـمان ما
نـوشـته شـده بـود ، نمی دونـم.(فـقـط می دونـم اون زمان دخـتـری تـو سـاخـتـمان ما زنـدگی
نـمی کـرد!!) به هـرحـال!
یه روز کـه از مـدرسه بـرگـشـته بـودم و تـو کـوچـه جـلـوی در خـونـمـون نـشـسـته بـودم ،
پـسـر هـمـسـایـمـون کـه 6 ، 7 سـالـش بود در رو بازکرد و سـلام داد و کـنارم نـشـسـت.
یکـم بـاهـاش حـرف زدم. بـعـد از چـند دقـیـقـه کـه کـم کـم یـخـش آب شـد ، اَزَم پـرسـید:
-"رو اون دیـواره چـی نـوشـته؟ " و بـا سر به جـلـو اشـاره کـرد.
-"نـوشـته عـشـق."
-"عـشـق یـعـنی چـی؟"
-"عـشـق یـعـنی عـلاقـه زیـاد داشـتن."
وقـتی دیـدم بـا سادگی نـشـون مـیـده نـفـهـمـیده ، تـوضـیح دادم:
-"یـعـنی دوسـت داشـتن زیـاد." بـا سـر تـاکـید کـرد که فـهـمـیده.
بعـد پرسـبد:"عـاشـق یـعـنی چـی؟"
-"به کـسی که یک نفـر رو خـیـلی دوسـت داره میگـن عـاشـق."
-"خـب به اون کـسی که عـاشـق ، دوسـش داره چی میگـن؟!"
با لبـخـند جـواب دادم:"میگـن معـشـوق!"
کـمی نگـاهـم کـرد و بعـد با شـیـطـنت گـفـت:"خـب حالا اگه اون معـشـوق ، عـاشـقـش رو دوسـت نداشـته باشه چی؟!"
نیاز به فکـر کـردن نـبـود. تو ذهـنـم جـوابـش رو می دونـسـتم ، اما تو اینکه چـه جـوری بگـم تا بـفـهـمه تردید داشـتم. آخـر سـر برای اینکه مکـثم طـولانی تر نـشه با خـنده ازش پـرسـبدم:
"ببینم!بـرای چی ایـن سـؤال ها رو می پـرسی؟!"
-"هـمینطوری ، فـقـط می خـواسـتم بدونم!"
بالاخـره به هـر سـخـتی بود مطـلـب و جـمع و جـور کردم و بهـش گـفـتم. و مطـمـئنم که اون هـم
چـیـز زیادی نفـهـمـید!
یک سال بعـد ، هـمـسـایمـون از اون محـل رفـت. چـند ماه بعـدش هـم اون دیـوار رو
خـراب کـردن و به جـاش یه آپـارتـمان چـهـار طبـقـه ساخـتن.
*** ***
....
( ازاین قـسـمـت مـتنم خـوشـم نیـومـد،پاکـش کردم...!!!)
*** ***
-)" تصمـیماتی که در زندگی از مکـان عـشـق میگـیریم ده ها برابر تصمـیماتی که
از مکـان ترس گـرفـته میشـود، کـارایی دارند.
-) عـشـق وشـور زندگـانی را از درون خـودتان جـسـتجـو کـنید.سـرزندگی و زنده بودن را
تنها از درون خـودتان جـویا شـوید.
-) به گونه ای از عـشـق و شـور خـود مراقـبت و پاسـداری کـنید که گویی
گـران بهـا ترین دارایی شـما است.
-) تسـلیم عـشـق خـود شـدن،هـمان تسـلیم شـدن به چـیزی یا کسی بیرون از شـما نیسـت."
"باربارا دی آنجلس"
-) زندگی شعـله ور شـدن عـشـق اسـت در خـاطـره ها.
-) عـشـق ایجـاد رابطه ای دوسـتانه، وابـراز آن به طرف مقـابل اسـت.
"جان ترنت"
-) عـشـق، هـمه ی زندگی اسـت، عـشـق برای هـمیشه اسـت ولی هـوس برای یک لحـظه.
"وین دایر"
-) عـشـق، مـقـدمه ایمان است.
-) اندازه اعـمال ما مهـم نیسـت بلکه مقـدار عـشـق و دقـتی که در آنها وجـود دارد مهـم اسـت.
"مادر ترزا"
-) عـشـق ورزیدن به معـنای آن اسـت که می توانی در جهان آفـرینش، هـرچـیزی باشی.
هـنگـامی که عـشـق می ورزیم، هـیچ نیازی به آن چه رخ می دهـد نداریم، چـون هـمه چـیز در
درون ما رخ می دهد.
" پائولو کوئیلو"
-) هـیچ وقـت عـشـق را از کـسی گـدایی نکـن، چـون چـیزهای خـوب را به گـدا نمی دهـند
.
One stone is enough to break a glass(-
,One sentence is enough to break a heart
,One second is enough to fall in love and
One friend is enough to live all life...
It's a hard life(ـ
To be true lovers together
To love and live forever in each others hearts
It's a long hard fight
To learn to care for each other
To trust in one another right from the start
When you're in love
(Queen)
Yesterday you loved someone(-.
Today you are alone.
It`s the fact of life.
Belief it & be ready for tomorow.
mabe someone is going to love you...!
Absents make hearts grow fonder(-
نظـر...؟!
سه شنبه یکم آبان 1386
but while he was taking it home,two thieves* followed him.
One of them took the rope from the donkey`s neck & tied it
round his friend`s neck.
Then he went away with the donkey.
When Nasreddin got home,he turned &saw the young man.
He was very surprised.
" Where is my donkey? "he said angrily.
" I am very sorry " said the thief," but once I said some very
bad things to my mother, & she chaned me into a donkey!
But because a good man bought me, I am a man againe! "
Nasreddin untied the man & said:" Go! & never say bad things
to your mother again! "
The next day,Nasreddin saw the same donkey in the market again!
The other thief was selling it.
Nasreddin went to the donkey & said into its ear:" Young man!
some people will never learn! ".
دزد=Thief
" آبـان یـشـت "
...
ای تواناتـرین
ای نـیک
باشـد تا در سـرزمـینم بـسی گـرامی باشـم
باشـد تا بهـره هـرکـس فـراوان باشـد
باشـد تا در سـرزمـینم اسـبان بخـروشـنـد
و آوای گـردونه هـا در هـمه جـا درپیـچـد
باشـد تا در سـرزمـینم تـوشـه فـراوان باشـد
باشـد تا در آن خـوشـبـوی هـا بـسـیار باشـد
باشـد تا خـانه هـایـش پـر باشـد از هـر آنچـه دلـخـواه مـردمـان اسـت
و زنـدگـانی خـوش و خـرم را به کـار آید (اوسـتا) 5/130

