جمعه سوم مهر 1388
دانشگاه قبول شدم...
كارشناسي مترجمي زبان!
جمعه دوازدهم مهر 1387
It`s me & I`m ready to go
The autumn leaves were falling,
On those old cathedral walls,
There were candles in the darkness,
Singing in the choir,
And reading out the names,
Of all he ones who`ve gone before,
Well I could tell that you were thinking,
About the meaning of it all,
And you said to me, "Who will open up my eyes,
To the wonder and the glory, and the stars in the sky"
And you said to me,
"For this road I`m traveling on,
I need someone beside me forever, Who?"
And I said, "It`s me, and I`m raedy to go, ready to show,
That I`ll never let you down."
And I want you to know that this power will grow,
Everyday, every beat of my heart,
Forever, forever....
We went down to the river,
And we found a small cafe,
They say that over in the corner,
Sat the writer Ernest Hemingway,
And here he made his story of the lovers in the war,
And through it all they stayed together till the rain had to fall,
And you said to me, "Who will be the one apart,
Who will teach me, with conviction all the ways of the heart?"
And you said to me,"on this journey of my life,
I need someone to love me forever. Who?"
And I said listen: "It`s me, and I`m ready to go,
Ready to show, that I`ll never let you down.
And I want you to know, that this power will grow,
Everyday every beat of my heart,
I love you, I love you, It`s me,
And I`ll never let you down,
And I want you to know that this power will grow,
Everyday every beat of my heart,
Forever, I love you, forever....
این منم (آماده رفتن)
برگهای پاییزی،
بر دیوارهای کلیسای قدیمی فرو میریختند،
در تاریکی شمع روشن بود،
و همسرایان(گروه کر) سرود میخواندند،
و نام همه ی کسانی را که پیش از این مرده بودند،
با صدای بلند یاد میکردند،
میتوانم بگویم که تو داشتی،
به معنی ِ تمام اینها فکر میکردی.
و به من می گفتی: " چه کسی چشمانم را به شکوه و شگفتی ها،
و ستارگان آسمان می گشاید؟ "
و به من می گفتی:
" در این راه که سفر می کنم،
به کسی نیازمندم که همیشه در کنارم باشد. اما چه کسی؟ "
و من گفتم: " این منم، آماده ی رفتن، آماده ام تا
نشانت دهم که هرگز نمی گذارم نا امید شوی."
و میخواهم بدانی که این نیروی درونی بیشتر و بیشتر میشود،
هر روز و با هر تپش قلب من،
تا ابد ، تا ابد...."
به سوی رودخانه رفتیم،
و یک کافه ی کوچک پیدا کردیم،
مردم آنجا می گویند که پیش از این در آن کنج کافه،
ارنست همینگوی می نشست،
و همینجا بود که داستان "عشاق زمان جنگ " را نوشت،
که در آن قصه همه ی عاشقان آنقدر با هم ماندند تا باران باریدن گرفت،
و تو گفتی: " چه کسی آن شخص یگانه است که با اعتقاد و ایمان،
همه ی راه های دل را به من بیاموزد؟ "
و تو به من گفتی: " در سفر زندگیم،
به کسی نیاز دارم که همیشه مرا دوست بدارد. ولی چه کسی؟ "
و من گفتم: " گوش کن، این منم، آماده ی رفتن،
آماده ام تا نشانت دهم که هرگز نمیگذارم ناامید شوی،
و میخواهم بدانی که این نیروی درونی،
هرروز و با هر تپش قلب من، بیشتر وبیشتر میشود،
دوستت دارم، دوستت دارم، این منم،
هرگز نمیگذارم ناامید شوی،
و میخواهم بدانی که این نیروی درونی،
هرروز و با هر تپش قلب من،
برای همیشه دوستت دارم، برای همیشه...."
" کریس دی برگ "
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
سلام.
حالتون خوبه؟!
خوش میگذره؟!
امیدوارم.
این چند ماهی که آپ نکردم خیلی گرفتار بودم و هستم.
این ماجرا 90 درصد حقیقت داره.
روز جمعه، 1387/5/18، ساعت 10:40 دقیقه شب.
خیابان بهشتی.
یک زن سیاه پوش حدوداً 25 تا 30 ساله با قدی بلند و آرایشی غلیظ در پیاده رو قدم میزد.
2 ماشین پراید، یک 206، و یک پژو آردی در کناره خیابان و در مقابل خانم سیاه پوش،
ویراژ میدادن.
در این هنگام 206 از بقیه جدا و به خانم نزدیک تر شد. یک جوان 23،22 ساله
پشت فرمان بود و خطاب به زن گفت:" با 30 تومن هم نمیای؟"
زن اعتنایی نکرد.
-" بیا دیگه؟ چرا نمیای؟"
زن همچنان بی اعتنا بود و با وقار به حرکت خود ادامه میداد.
206 از زن فاصله گرفت. زن نیز به خیابان نزدیک تر شد.
در این هنگام پسری لاغر و 20، 19 ساله (که پوزخندی بر لب داشت) از مقابل من و
چند خانوادهای که در جلوی پارک نشسته بودند و این صحنه ها رو تماشا میکردند، گذشت. اما
در بین راه توقف کرد و مثل ما نظاره گر صحنه شد.
پرایده سفید چند قدم جلوتر از زن توقف کرد. زمانی که زن سیاه پوش به نزدیکیه پراید رسید،
راننده که فردی مسن و جا افتاده بود فریاد زد:" خوشگله بیا بالا راضیت میکنم!"
زن اندکی صبر کرد؛ کمی به راننده دقت کرد و دوباره به حرکت ادامه داد. ولی اینبار
آهسته تر و با عشوه ی بیشتر. زن کارش رو بلد بود.
پراید سفید در جای خود ماند و حرکت نکرد.
206 دوباره نزدیک شد:" 50 تومن چطوره؟ خب بیا دیگه!؟"
زن به نشانه ی جواب منفی سرش رو بالا انداخت. و روسریش بر شانه هایش لغزید.
نوبت آردی شد. با حرکتی ناگهانی به جلوی 206 خزید و صدای بوغ و فحش 206 رو
بلند کرد. راننده پژو آردی (که سنش به سن گواهینامه هم نمیخورد!) گفت:
" خانوم جان شما تشریف بیارین، از خجالتتون در می آیم."
خانم جان خندید و تلاش ناموفقی برای سر کردن روسریش کرد. و اینبار بی خیالش شد.
زن ایستاد. 206 و آردی هم ایستادند. به جز پراید سبز یشمی که از ابتدا مشاهده گر بود،
و سرعتش را زیاد کرد و رفت.
زن با خونسردی سه ماشین رو برانداز میکرد. 206 بوق میزد و با دست اشاره میکرد.
راننده پراید فقط لبخند میزد. آردی هم که شانس زیادی برای خودش نمیدید،
فقط تماشا میکرد.
در این لحظه پسری که جلوی من بود شروع کرد به لرزیدن. دور و برش رو
نگاه کرد. برگشت به طرف من. بیچاره از بس حول شده بود رنگش پریده بود.
با خنده از من پرسید:" برم؟!"
جواب دادم:" مجبور نیستی."
چند ثانیه خبره شد بهم. دیگه نلرزید. برگشت . با خودش گفت:" میرم!"
و به راه افتاد.
اما خانم هنوز در حال انتخاب بود. انگار داشت کناره سواحل مدیترانه قدم میزد.
پسر نزدیک شد. زن متوجه شد و به سرعت به طرف او برگشت.
پسر با اعتماد به نفسی قوی، بلند گفت:" خونه خالی در خدمت باشیم؟!"
ولی زن خودش رو از دسترس پسره دور کرد و رفته رفته نزدیکه پراید شد.
تلاش های 206 بیفایده بود.
زن:" بریم؟"
راننده پراید:" بریم!" و در را برایش باز کرد. زن شروع به درست کردن روسریش کرد.
و پراید به راه افتاد. پس از آن 206 صحنه رو ترک کرد.
پسر لحظه ای ایستاد، برگشت و به من نگاه کرد. لبخندی مصنوعی روی لبش
پیدا بود.
از روی نیمکت بلند شدم.
در حال تجزیه و تحلیل صحنه ها بودم و برای نوشتن در وبلاگ آمادشون میکردم.
فکر میکردم که بعضی ها چه راحت اخلاق رو زیر پا میذارن و انقدر بی شرمانه
(در مقابل چند خانوادهای که در پارک بودند) به دنباله کسب و
کار و حال خودشون بودن.
به این فکر میکردم که دولت به جای اینکه به فکر حل مشکلات جهانی
و بهتر کردن وضع دنیا باشه، کمی هم به فکر مردم و مملکت و مشکلاتش باشه.
به این فکر میکردم به جای انجام کارهایی مانند جدا کردن پسرا و دخترا در دانشگاها
و دور کردن هرچه بیشتر آنها از همدیگه، به فکر ایجاد ارتباطات صحیح و سالم
بین 2 جنس باشه که اینقدر فاصله بین جوونها نیفته. بعضی وقتها این فاصله ها
مسبب خیلی از مشکلات میشه....
به این فکر میکردم که چطور بعضی ها این همه موضوع رو نمیبینن و
در عوض، به طرز پوشش و رفتار یک نفر مثل هما حسینی پرچمدار کاروان
ایران در المپیک خرده می گیرن و آن رو رفتار دور از جایگاه اسلام میدونن.
یا اینکه گیر میدن به کریس دی برگ که چون یک ترانه به اسم "قطار اسپانیایی"
اجرا کرده پس با ارزش های ایران اسلامی مغایرت داره و نباید تو ایران اجرا بکنه.
نتیجه گیری با خودتون.
فقط خیلی بیمعرفتیه که شما وبلاگ رو بخونی و نظر ندی.
درضمن یه کد معرفی کنید که از کپی کردن مطالب وبلاگ جلوگیری بکنه.
ممنون!
خوش بگذره
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
سلام!
نوروزتون قشنگ!
صد سال کمه دویست سال به این سالها!
امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید و عیدی های تپلی گرفته باشید!
برای همه سالی خوش و خرم با موفقیت آرزو میکنم و از اونجایی که معمولا"
همه ی آرزوهای انسان براورده نمیشه،
امیدوارم در سال 87 به بیشتره آرزوهاتون برسید.
چند تا داستانک و مطلبک! براتون دارم. امیدوارم لذت ببرید.
پادشاهی پسرش را به استادی سپرد تا علم رمل* بیاموزد. پس از مدتی تحصیل رمل
و اسطرلاب*، شاه روزی پسرش را احضار کرد تا او را در فنی که فراگرفته است،
امتحان کند. همه ی اطرافیان و شاه و رجال دربار جمع شدند.
شاه انگشتری خود را در مشت پنهان کرد و از پسر پرسید:
-بر اساس علمی که آموخته ای باید جواب بدهی که چه چیزی در مشت پنهان کرده ام.
پسر اسباب رمل واسطرلاب خود را با دقت تمام به کار انداخت و توضیح داد که:
-از جنس معادن است.
شاه او را تحسین کرد و گفت توضیح بیشتری بده.
شاهزاده گفت:
-دایره شکل است.
شاه او را آفرین کرد وگفت:
-خوب درس خوانده ای. توضیح بیشتری بده.
شاهزاده گفت:
-وسطش هم دایره وار خالی است.
شاه گفت: هزار آفرین. حالا توضیح بده ببینم که دقیقا" چه چیزی در مشت من است.
پسر به فکر فرو رفت و گفت:
-باید آسیا سنگی باشد که وسط آن را سوراخ کرده باشند!
حکایتی از "فیه مافیه" مولوی
*علم رمل و اسطرلاب: نوعی علم نجوم.
-) سه خوشگذران هوی پرست* می خواستند مرگ را بیابند اما گنجی از طلا
یافتند و یکدیگر را بر سر تصاحب آن کشتند.
* هوی و هوس.
-) Conscience is a cur that will let you get pass it,
but that you cannot keep from barking.
وجدان، سگی است که میگذارد از کنارش بگذری.
اما نمی توانی جلوی پارس کردنش را بگیری!
-) همه ی ما به نفرت نیاز داریم تا عشق را بشناسیم.
نفرت فقط زمانی قدرت پیدا میکند که سرکوب و یا نفی شود.
اما اگر نور آگاهی به آن بتابد، به انگیزه ای تبدیل می شود تا فرد با آن
حقیقت درونی خود را بیاید.
-) درست وقتی که احساس می کنی سریع ترین و بی شکست ترین هستی،
لحظه ی شکست توست!
مطلبی رو که راجع به ستاره ها نوشته بودم یادتون هست که؟!
این شعر هم در همون مایه هاست!!:
Twinkle, twinkle, little star
How I wonder what you are
Up above the world so high
Like a diamond in the sky.
نظرهاتون مستمر!
یه وقت خسته نشین انقدر نظر میدین؟!
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
سلام به همه!
خوب هستید؟!
یه چیز میگم بخندیم! ![]()
![]()
مطلبی رو که برای امروز آماده کرده بودم از رو کامپیوتر پاک شده!
جالب اینکه هیشکی خبر نداره چرا پاک شده!
جالبتر اینکه تو Recycle bin هم نیست! ![]()
؟
![]()
امیدوارم از مطلب امروز لذت برده باشید!!!...
فعلا" عیدتون رو تبریک میگم تا بعد.....
![]()
![]()
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
سلام.
خوبید؟
خوشید؟
سرحالید؟
اوضاع چطوره؟
میگذره؟
خوش بگذره!
دیگه چه خبر؟ من که سرم خیلی شلوغه. اونقـدر درسا زیاد شده که دیگه فرصت سر خاروندن
هم ندارم.
این یکی دوماه هم که دیر به دیر آپ میکـنم به همین خاطره. وگرنه خیلی حرفا برای گفـتن
دارم.
در ضمن با کمی تاخیر ولنتاین رو هم بهتون تبریک میگم.(قربون خودم برم از بس
"
up to date" ام!)تا بعد....
.........
****
عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی
بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری.
(
ترزا. ام. ریچیز )بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
.(
دکترعلی شریعتی )
" Love is the the one thing that still stands
when all else has fallen."
Love is something silent ,but it can be louder
that anythikg when it talks.
Love is like the air we breathe. it maynot
allways be seen ,but it is allways
felt & used & we will die without it! "
سه شنبه دوم بهمن 1386
سلام!
چه خبر؟!
این مطلب رو در دوم راهنمایی نوشتم.
...
؟Why do stars always winkle when you lokk at them
Whenever you are happy & look at them, they winkle,
.when you are unhappy & look at them, they again winkle at you
؟Why
.Maybe they say:"Go on!This is life.& everything is possible
"....Just go on
& maybe they want to say:"Remmember happines when you
are unhappy & don`t let yourself forget truobles when you
"....are delighted
Any way, I learned from stars to winkle to people when they
!....are happy & when they`re not
؟!But, who can answer me
؟!....Why do the stars winkle all the time
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
سلام ،
حالتون خوبه؟
روزگار بر وفـق مراد هست؟
...
دیگه چه خبر؟!
ممکنه چند هـفـته (حداکثر 1 ماه) وبلاگ رو آپ نکـنم.
نگران نشین(!) یکم مشغولیاتم زیاد شده...
ناراحت هم نشین زیاد طول نمیکشه...!
یه داستان کوتاه هم براتون دارم بخونید حالشو ببرید.
روزی مـردی آمد و گـفـت: نگـارگـری ؟
پـرسـیدم: چـه ؟
پـاسـخم گـفـت: بـرایم نگـاره زنی را بکـش ،
خـوش انـدام ،
شـگـفـت زیـبا ،
مـغـرور و سـنگـدل ،
نـقـش بی نـقـص می خـواهـم.
پـرسـیدم: چـرا ؟
پـاسـخم گـفـت: می خـواهـم آن را بـسـوزانم.
*** ***
نکته:حالا خدا پدرشو بیامرزه فقط میخواد عکسشو بسوزونه، نه خود طرفو! ![]()
...تا بعد...
روزگار خوش و خرم...
![]()
جمعه نهم آذر 1386
حـدوده ساعت 7 یک شب سرد زمستانی، از مؤسـسه زبان"...."خارج شدم.
قرار بود پدرم بیاد دنبالم. ولی هرچه قـدر ایستادم، بی فایده بود. به گوشیه پدرم زنگ زدم
ولی جواب نمیداد. بعد از گذشت ده دقـیقه که دیگه از شدت سرما قندیل بسته بودم، به
سمت خانه حرکت کردم. هرچقـدر در راه به پدرم و یا بقـیه اعضای خانوادم تماس گرفتم ، هیچکی
جواب نمیداد. کمی مضطرب شدم. -"نکنه اتفاقی افتاده باشه؟"
نیم ساعت بعد جلوی دره خانه بودم. به پنجره ها نگاه کردم، همه چراغ ها روشن بود.
زنگ اف اف و زدم. بازم هیچکی جواب نداد. دوباره زنگ زدم، سکوت.
کـلیدم و از جـیبم درآوردم و در رو باز کردم. از پله ها رفتم بالا. درست پشت در بودم. چند ثانیه
پشت در گوش وایسادم. یه صدای همهمه ی آروم و ریزی می اومد. زنگ زدم.
سکوت. گوشمو چسـبوندم به در. صدا قطع شده بود.
دوباره زنگ زدم. هیچی! -"آخه جریان چیه؟"
کلیدم رو انداختم تو قفـل در. چرخوندم. در صدای غـیژ غـیژی کرد. یادم افتاد تا حالا چندبار
میخواستم چند قطره روغن به لولا های در بزنم. در باز شد. ولی خیلی آروم.
همه جا تاریک بود. نه صدایی حاکی از حرف و نه خش خشی حاکی از جـنبش. به ذهنم رسید
چراغ هارو روشن کنم. نور چراغ های راهرو یکی دو قدمیم رو نشون میداد. یک قدم
رفتم جلو. کلید چراغ رو دیدم. دستم رو با احتیاط بلند کردم. نزدیک های کلید بودم
که ناگهان صدای افتادن شئ آهـنی، آرامش سکوت رو بهم زد. اون شئ با برخورد روی
سرامیک های خونه، چندین بار به هوا بلند شد و بر زمین افتاد. هرچه بیشنر می گذشت،
صدایش نزدیک تر میشد.
بعد از چند ثانیه، درخششی در چند قـدمیم به چشمم خورد. اون شئ آخرین حرکتشم کرد و
درست جلوی پاهام آروم گرفت. دقت کردم. با تعجب چاقویی دیدم به طول 25،30 سانتیمتر!
خیلی آشنا بود. -"اینکه چاقوی خودمونه!"
به جلوم نگاه کردم. اما اونقـدر تاریک بود که نمی شد چیزی دید.
از رو چاقـو رد شدم. دستم کـلید لامپ رو لمس کرد. یک نفـس عـمیق کـشیدم. خودم رو برای
هـر چیزی آماده کرده بودم. کـلید رو به آرامی فشار دادم. چراغها روشن شد. ناگهان سی و
خورده ای آدم داد زدن: تولدت مبارک!یک کیک بزرگ با کلی کادو روبه روم روی میز بود.
بعد از چند ثانیه برگشتم و به چاقـویی که روی زمین بود نگاه کردم،
یک شاخه گل رز به پشتش چسبیده یود.
*** ***
!!!!
جدا از شوخی و داستان، 3،2 هـفـته پیش تولدم بود. جای شما اصلا" خالی نبود،
خودم جای هـمتون و پر کردم!
از بس خوردم و رقصیدم و ...! خب وقـتی انواع اطعمه و اشربه حاضر باشه، مجلس هم مال
خودت باشه دیگه نمیتونی جلوی خودت و بگـیری!
درکل خوش گذشت. خیلی وقت بود مهمونی نرفـته بودم. از بس که گرفتاریا زیاد شده.
البته مشکلات برای همه هست. مخصوصا" الان که تا دلت بخواد مردم مشکل دارن. زندگی و
درامد و تحصیل و... ، همه دست به دست هم میده و باعث میشه آدما خیلی گرفتار باشن.
خب طبیعیه که آدم نمی تونه این همه فشار رو تحمل کنه و خلاصه یه جوری باید
این فـشار تخلیه بشه... .
به هـر حال،
نظر یادتون نره!!!
جمعه نهم آذر 1386
" آذر یشت "
ای مزدا
دانم که چرا ناتوانم
از آن که خواسته ام کم و یارانم کمتر
ای مزدا
نیک بنگـر
منم خواهان آنچه دلبری به دلداده ای ارزانی کند
بیاموز مرا از نیروی اندیشه نیک و از راستی (اوستا) ۲/۴۶
